انجمن علمی و تفریحی دوستان

کاربران تگ شده

صفحه 5 از 5 نخستنخست ... 345
نمایش نتایج: از شماره 41 تا 44 , از مجموع 44
Like Tree2Likes

موضوع: رقاص های شيطون | ♥سکوتــ تلخ♥

  1. #41
    مدیر موقت خانواده و زندگی

    خاطره یعنی: گذشته ها...." نگذشته "...

    Nokia N8

    FirefoxWindows-XP Avast

    پسندشده های دریافتی
    6584
    پسندشده های ارسالی
    4740
    تاریخ عضویت
    Dec 2012
    محل سکونت
    . ̴ı̴̴̡̡̡ ̡͌l̡̡̡ ̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ً̲̲̲̲͡͡
    سن
    20
    نوشته ها
    9,558
    سپاس ها
    10,366
    سپاس شده 11,016 در 4,123 پست
    نوشته های وبلاگ
    19
    female
    Mehrabon

    ویترین مدال ها

    پیش فرض

    عطسه اي زدم و ب دستمال بينيمو پاك كردم ..... زير لب به خودم فحش ميدادم كه چرا اينجوري رفتم زير بارون
    كنترل رو از روي ميز براشتم و شبكرو عوض كردم ..... ساناز و سيمين و سوگل هر كدوم چيزي تو دستشون بود و ميومدن سمت من ساناز يه ليوان شير گرم ..... سيمين يه كاسه سوپ ....... سوگلم يه ليوان اب و قرص
    خندم گرفته بود بين همشون من فقط سرما خورده بودم ..... سه تايي نشستن كنارم ...... سوگل اول قرصمو داد خوردم بعد سوپم و بعدم شير
    لبخندي بهشون زدم و تشكر كردم و گفتم:برين يكم استراحت كنين خيلي زحمت كشيديد
    ساناز خواست گونمو ببوسه كه دستمو گرفتم جلوو گفتم:ول كن دختر نكنه دلت ميخواد سرما بخوري
    سرشو به علامت منفي تكون داد و گفت:عمرا.....مراقب خودت باش چيزي خواستي صدام كن
    بازم ازش تشكر كردم از سوگل و سيمين هم همينطور ...... سه تايي بلند شدن و رفتن تو اتاقشون
    دوباره عطسه زدم و به تلويزيون خيره شدم ..... مثل هميشه چرت و پرت نشون ميداد
    خسته شدم و خاموشش كردم ..... خميازه اي كشيدم و روي كاناپه دراز كشيدم
    پتو مسافرتي كه روي پاهام بود رو كشيدم روي خودم و سعي كردم بخوابم
    چشمامو بستم ....كم كم داشت خوابم ميبرد كه با صداي جيغ بلندي از جام پريدم
    به اينور و اونور خيره شدم خبري نبود .... از جام بلند شدم و رفتم تو اتاق ساناز و بچه ها
    دوباره صداي جيغ اومد با ترس به سپيده خيره شدم . گفتم:چته بابا خودمو خيس كردم
    با اين حرفم چهارتايي خنديدن
    اخم كردم و گفتم:اخه كجاش خنده دار بود ؟ هان ؟ اصلا واسه چي جيغ ميزديد
    ساناز خنديد و گفت:جيغ نميزديم جيغ ميزد
    پرسيدم:كي جيغ ميزد؟
    به سپيده اشاره كرد ... برگشتم سمتشو گفتم:مرض داري جيغ ميزني چسافت تازه داشت خوابم ميبرد
    مظلومانه بهم خيره شد و گفت:بخدا از خوشحالي بود
    مشكوك نگاش كردم و گفتم:خوشحالي چي؟
    نيشش تا بناگوش باز شد و گفت:امشب نامزديمه
    اخم كردم و گفتم:ببند نيشتو بچه پررو نامزدي توئه اونوقت منو از خواب ميپروني
    ناراحت نيششو بست و سرشو انداخت پايين .... لبخندي زدم و رفتم سمتشو بغلش كردم
    كنار گوشش گفتم:شوخي كردم خانومي مباركت باشه
    سفت بغلم كرد و گفت:مرسي سيما اگه تو نبودي الان من انقدر خوشبخت نبودم
    خنديدم و زدم رو شونش .... ازش جدا شدم و گفتم:اگه امشب نامزديته پس اينجا چيكار ميكني برو اماده شو ديگه مام بايد اماده شيم مگه نه بچه ها؟
    سه تاييون تاييد كردن .... برگشتم سمت سپيده و گفتم:اماده شو كه باهم بريم خريد لباس براي عروس خانوم
    لبخندي زد و سرشو انداخت پايين ....روي موهاشو بوسيدم و به بچه ها گفتم:شمام اماده شين زودتر بريم
    با خوشحالي رفتم تو اتاقم و مانتوي سفيدي به همراه شلوار مشكي و شال مشكي از كمدم برداشتم و تنم كردم
    يكم كرم به صورتم زدم و كيف و موبايلمو برداشتم و از اتاق خارج شدم
    مثل هميشه من زودتر از اين 4تا وروجك اماده شدم
    سوئيچمو از روي ميز عسلي كنار در برداشتم و رفتم تو حياط
    خبري از پسرا نبود حتما اونام رفتن خريد براي امشب
    رفتم تو ماشين و منتظر بچه ها شدم ..... امروز صد در صد روز خوبيه
    كم كم سوگل و سيمين هم اومدن و سوار شدن .... يك ربع بعدش سپيده و ساناز هم سوار شدن
    برگشتم طرفشونو گفتم:ببخشين ليدي هاي محترم كوه ميكندن؟
    ساناز دست به سينه گفت:به شما مربوط نميشه جنتلمن جان آتيش كن بريم
    خنديدم و سر براش تكون دادم و برگشتم ..... ماشينو روشن كردم .... با ريموت درو باز كردم و راه افتادم
    راهمو كج كردم سمت تنها جايي كه ميدونستم لباساي قشنگي داره
    حدودا يك ساعتي تو راه بوديم تا رسيديم .....ماشينو يه گوشه پارك كردم و همراه دخترا از ماشين پياده شدم و قفل ماشينو زدم
    برگشتم سمت دخترا و گفتم:دخترا پيش بســــوي سخت ترين كار روي زمين
    خنديدن و باهم وارد پاساژ شديم .... از همون مغازه ي اول شروع كرديم به نگاه كردن تا اخرين مغازرو گشتيم تا بلاخره تو يه مغازه 3تا لباس خوشگل پيدا كرديم ...... ساناز و سپيده و سوگل و سيمين دوتا از لباسارو برداشتن برا خودشون دوتاشون يه لباس و دوتاي ديگم يه لباس موند يه لباس مشكي خوشگل براي من
    وارد مغازه شديم ...... اول ساناز و سپيده لباساي همشكل همو انتخاب كردن .... ساناز رنگ طلايي و سپيده رنگ نقره اي
    سوگل و سيمين هم لباساي يه شكل برداشتن ...... سوگل رنگ قرمز ..... سيمين رنگ ابي
    هر كدوم رفتن تو اتاقاي پرو .... چون 4تا اتاق پرو داشت .... من موندم اخر همه
    ساناز اول اومد بيرون بهش خيره شدم واقعا توي اين لباس فوق العاده شده بود
    لبخندي بهم زد و چرخيد ..... لباسش كوتاه بود تا بالاي زانوش ولي يه تور بلند به پشتش وصل بود و دورشو ميگرفت ولي جلوش خالي بود طلايي و پراز پولك هاي چسبيده به لباسش .....زيبا و برازنده
    لبخندي بهش زدم و گفتم:فوق العاده شدي ساناز خلي ناز شدي
    تشكري كرد و دوباره برگشت تو اتاق پرو بعد از ساناز سوگل و اومد درست همون لباس اما به رنگ نقره اي اونم زيبا شده بود
    ساناز و سپيده لباساشونو عوض كرده بودنو اومده بودن بيرون
    سوگل بلاخره از اتاق پرو دل كند و اومد بيرون .... از ديدنش دهنم يه متر باز مونده بود خارق العاده شده بود
    لبخند گل و گشادي زدم و گفتم:خارق العاده شدي سوگل
    سيمينم اومد و باهم يه دور چرخيدن ... خندم گرفته بود انگار كه من داورم
    نگاهي به لباساشون انداختم .....يه دكلته عالي و ساده
    بلند تا روي مچ ولي يه چاك از بغل رون پاشون زده شده بود .... بالاي لباس رفته بود پشت گردنو يه گره خورده بود ... اضافه هاشم به صورت ضربدر اومده بود پايين و به لبه هاي لباس وصل شد بود تقريبا تا وسطاي كمر خالي بود جلوي لباس از وسطاش مليله دوزي شده بود تا چاك بغل پاشون ....واقعا زيبا بود و بهشون ميومد
    سوگل و سيمينم لباساشونو عوض كردن و تحويل فروشنده دادن....حالا نوبت من بود
    به لباس توي دستم خيره شدم
    بچه ها گفتن:چرا معطلي برو امتحانش كن ديگه
    شونه اي بالا انداختم و رفتم تو اتاق پرو
    لباسامو درآوردم و و با احتياط لباسو تنم كردم .... برگشتم سمت اينه و به خودم خيره شدم
    يه دكلته مشكي يه استين بلند داشت و يه استين نداشت خندم گرفته بود تا پايين سينش و كل اون يدونه استينش سنگ دوزي شده بود از زير سينه تا وسطاي رون پامم ساده بود
    در كل چيز قشنگي بود و بهم ميومد ... از اتاق رفتم بيرون و روبروي بچه ها قرار گرفتم
    سوگل لبخندي زد و گفت:تو هميشه تكي خيلي خوشگله عزيزم بهت مياد
    سيمين هم حرفشو تاييد كرد
    ساناز و سپيدم خوششون اومد و گفتن:خيلي بهت مياد
    لبخند زدم و تشكر كردم ....برگشتم تو اتاق پرو و لباسمو درآوردم و مانتو شلوارمو تنم كردم
    شالمو انداختم رو سرمو مرتبش كردم .....لباسو گرفتم دستمو رفتم بيرون
    بعد از حساب لباساو خريد كفش و كيف و دستبند و گردنبند و مخلفاتش برگشتيم خونه
    وارد سالن كه شديم صداي داد و فرياد اومد
    يه لحظه كپ كرديم ..... با ترس و لرز رفتيم سمت اتاق خواب پسرا
    نفس عميقي كشيدم و درو با شتاب باز كردم ..... باز كردن در همانا و ديدن بدن برهنه پسرا همانا
    دخترا كه پشتم وايساده بودنو داخلو نگاه ميكردن همراه با من جيغ خفيفي كشيدن و پنج تايي چشمامو بستيم و برگشتيم عقب
    بعد از 5 دقيقه صداي خنده ي پسرا باعث شد داد بزنم : اي بي حيا ها د لباس بپوشين ديگه
    صداي كيلا اومد...... با خنده گفت:بابا برگردين پوشيديم چرا انقدر يهويي اومدين اخه؟
    با اخم برگشتيم اما هنوز چشمامون بسته بود ...... با تته پته گفتم:باز كنيم چشمارو ؟
    شروين خنديد و گفت:باز كنين بابا
    اروم لاي چشامو باز كردم و بعد از مطمئن شدن از پوشيدگي پسرا نفس عميقي كشيدم و گفتم:دخترا حمله
    پنج تايي ريختيم سرشون و تا ميخوردن زديمشون و بعد با خنده و شوخي هر كدوم رفتيم تو اتاقامون
    ياد شب نامزدي خودم افتادم چقدر بهم خوش گذشت هـــــــــي.....

    بـــــعــــد از تو هر عـشـقـی فـقـط یه بـازی شد
    دلم به اشکهای هـــر عشقی راضی شد
    بـــــعــــد از تو دنیـای عشـقو هـوس دیـدم
    به هر چی احساس خیالی خندیدم




  2. #42
    مدیر موقت خانواده و زندگی

    خاطره یعنی: گذشته ها...." نگذشته "...

    Nokia N8

    FirefoxWindows-XP Avast

    پسندشده های دریافتی
    6584
    پسندشده های ارسالی
    4740
    تاریخ عضویت
    Dec 2012
    محل سکونت
    . ̴ı̴̴̡̡̡ ̡͌l̡̡̡ ̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ً̲̲̲̲͡͡
    سن
    20
    نوشته ها
    9,558
    سپاس ها
    10,366
    سپاس شده 11,016 در 4,123 پست
    نوشته های وبلاگ
    19
    female
    Mehrabon

    ویترین مدال ها

    پیش فرض

    قرار بود جشنو تو يه رستوران بگيريم ...... همه چيز اماده بود يعني سامان از قبل اماده كرده بود
    دوشي گرفتم و موهامو با سشوار خشك كردم ....... لباسمو پوشيدم و يكم ارايش كردم
    كيف دستيمو برداشتم ..... ديگه وقت رفتنه
    نگاهي به خودم انداختم و زير لب گفتم:قربون خودم برم كه انقده خوشگلم
    از اتاق خارج شدم ..... مثل هميشه زودتر از بقيه اماده شده بودم
    با احتياط نشستم رو كاناپه ........ منتظر بچه ها بودم كه بيان ...... پسرا قبل از ما رفته بودن به رستوران
    چون سوگل تو آرايش كردن مهارت خاصي داشت اون سپيدرو آرايش ميكرد
    بعد از يه ربع انتظار بلاخره اومدن
    با ديدن سپيده كم مونده بود جيغ بگشم واقعا زيبا شده بود .... لبخندي زدم و همراهشون از سالن خارج شدم
    رو به سيمين گفتم:سيمين تو جلو بشين ساناز و سوگل هم كنار سپيده يجوري باشه كه سامان نتونه ببينتش
    سپيده با اعتراض گفت:نه اخه گناه داره
    با تعجب نگاش كردم و پقي زدم زير خنده و گفتم:اي شوهر ذليل گيس بريده حرف نباشه هر چي ما چهارتا بگيم همون ميشه مگه نه دخترا
    هر سه تاشون حرفمو تاييد كردن ..... سپيده اخم كرد و نشست تو ماشين
    سري براش تكون دادم سوار شدم .... درست همونطور كه گفتم نشستن
    يه آهنگ شاد گذاشتم و گفتم:دخترا بتركونيــــــــــد
    سرعتم عجيب زياد بود ...... مسير نيم ساعترو يك ربعه رفتم
    گوشه اي نگه داشتم و گفتم :خيله خب بريم كه رفتيم
    پنج تايي از ماشين پياده شديم و راه افتاديم .... نزدكياي رستوران ايستادم و گفتم : ساناز تو بيا كنار من وايسا سپيده وسط باشه سيمين و سوگلم پشت جوري كه سپيده ديده نشه باشه؟
    ساناز سري تكون داد و كنارم ايستاد ... سپيده با هزار جور ادا و اصول سر جاش وايساد
    خندم گرفته بود .... سر تكون دادم و باهم راه افتاديم
    وارد رستوران شديم ..... به خواست سامان فقط ما ده نفر تو رستوران بوديم در اصل براي يه شب رستورانو اجاره كرده بود
    با ورودمون پسرا از جاشون بلند شدن ..... سامان بي قرار بود و دنبال سپيده ميگشت
    لبخندي بهش زدم و گفتم:هوي آق پسر گشتم نبود نگرد نيست
    سامان اخمي كرد و گفت:يعني چي زن منو كجا بردين كه نيست
    سيمين خنديد و گفت:اولا زن تو نه و نامزدت كه هنوزم نامزدت نشده يعني قراره بشه
    سامان دستشو تو هوا تكون داد و گفت:حالا هر چي
    مهدي و دانيال دست سامانو گرفت و گفتن:بگير بشين داداش زشته عيبه انقده خودتو اذيت نكن مياد عزيزم
    ريز ريز ميخنديدم و به حالش افسوس ميخوردم .... ديوونه ي زنجيري
    سامان نشست رو يكي از صندليا ..... سپيده از پشت هي نيشگون ميگرفت حسابي كبودم كرده بود
    شروين و كيلا اومدن سمتمون .... چشمكي بهشون زدم .... نزديكمون كه شدن من و ساناز كشيديم كنار
    شروين و كيلا هم مطقابلا كشيدن كنار و سامان بلاخره سپيدرو ديد
    با ديدنش اولش متوجه نشد سپيدس و روشو گرفت ولي بعداز دو ثانيه دوباره برگشت و با تعجب بهش خيره شد
    خنديدم و گفتم:دو كفتر عاشق ول كنين اين حرفاي چشميرو خرابكاري ميكنينا
    سامان انگشت اشارشو گرفت سمتمو گفت:تو حرف نزن
    اخم كردم .... اميد يه پس گردني مشتي نثارش كرد و گفت:هوي با خواهر من كار نداشته باشا مگه خودت نامزد نداري
    سامان دستشو گذاشت رو گردنشو برگشت سمتشو گفت:بابا داداش نامزدم كجا بود تازه الان ميخوام نامزدش كنم اخه
    هممون خنديدم و هر كدوم روي يكي از صندليا نشستيم
    سپيده كنار سامان نشست و سرشو انداخت پايين
    سامان از جاش بلند شد و صداشو صاف كرد و گفت:خب دوستان ميخواستم اعلام كنم كه.....
    دانيال حرفشو قطع كرد و گفت:كه چي مثلا؟
    سامان اخمي كرد و دوباره گفت:كه .....
    اميد زد به بازوشو گفت:د بنال ديگه
    سامان پوفي كرد و گفت:بابا دارم مينالم ديگه بذار بنالم بعدش حرف بزنين
    مهدي يه قلپ از آب پرتقالشو خورد و گفت:خيله خب ميناليدي
    من و دخترا ريز ريز ميخنديديم و چيزي نميگفتيم
    سامان سري از روي تاسف براشون تكون داد و گفت:بله داشتم ميگفتم كه امشب ميخواستم اعلام كنم كه....
    سيمين پوفي كرد و گفت:بابا بگو ديگه سامان خفمون كردي
    سامان زد تو سر خودشو گفت:بابا دارم ميگم بذارين بگم ديگه
    سوگل دست به سينه تكيه داد به صندليشو گفت:باشه بفرمايين
    سپيده قرمز شده بود و نميتونست حرف بزنه ..... شروين و كيلا هم سعي ميكردن نخندن اما مگه ميشد
    سامان نفس عميقي كشيد و گفت:بله داشتم ميگفتم ميخواستم اعلام كنم كه....
    اين دفعه نوبت من بود از رو صندلي پاشدم و گفتم:بابا هيچي ميخواست اعلام بكنه كه امشب شب نامزديشه همين
    سامان با بيچارگي نشست و گفت:خعلي نامردين بابا مثلا شب نامزديمه ميخواستم خودم......
    هممون باهم گفتيم : ميخواستي خودت اين خبر مهمو بنالي
    سامان برگشت سمت سيده و گفت:بابا زن يه چيز به اينا بگو شوهرتو هي اذيت ميكننا
    سپيده خودشو كشيد عقب و گفت:وا به من چه ربطي داره؟
    سامان با كف دستش كوبيد تو سرشو گفت:واي خدايا اينم زنه من ميخوام بگيرم
    سپيده با مشت كوبيد تو بازوشو گفت:چي گفتي؟سامان تو چي گفتـــــي؟
    سامان دستاشو برد بالا و گفت:ببخشين معذرت ميخوام
    كيلا با خنده به فارسي گفت:خيله خب ديگه بسه مراسمو اجاره كنيد بچه ها
    سامان لبخندي زد و گفت:اي به چشم .... به اين ميگن ادم حسابي حال كنين يكم ازش ياد بگيرين
    سامان دستي به صورتش كشيد .... دست كرد تو جيبشو يه جعبه ي كوچيك درآورد و برگشت سمت سپيده و خواست حرف بزنه كه ....

    بـــــعــــد از تو هر عـشـقـی فـقـط یه بـازی شد
    دلم به اشکهای هـــر عشقی راضی شد
    بـــــعــــد از تو دنیـای عشـقو هـوس دیـدم
    به هر چی احساس خیالی خندیدم




  3. #43
    مدیر موقت خانواده و زندگی

    خاطره یعنی: گذشته ها...." نگذشته "...

    Nokia N8

    FirefoxWindows-XP Avast

    پسندشده های دریافتی
    6584
    پسندشده های ارسالی
    4740
    تاریخ عضویت
    Dec 2012
    محل سکونت
    . ̴ı̴̴̡̡̡ ̡͌l̡̡̡ ̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ً̲̲̲̲͡͡
    سن
    20
    نوشته ها
    9,558
    سپاس ها
    10,366
    سپاس شده 11,016 در 4,123 پست
    نوشته های وبلاگ
    19
    female
    Mehrabon

    ویترین مدال ها

    پیش فرض

    صداي شروين مانعش شد ...... شروين لبخندي زد و گفت:اينجوري نه بلند شين ميخوام ازتون فيلم و عكس بندازم
    سامان لبخند زد و همراه سپيده بلند شدن و ايستادن ....... سامان روبروي سپيده زانو زد و با لبخند در جعبرو باز كرد
    شروين عكس گرفت ..... موقع درخواست كردن سامان از سپيده شروين فيلم برداري ميكرد
    سامان لبخندي به سپيده زد و گفت:سپيده بامن ازدواج ميكني ؟
    سپيده سرشو انداخت پايين و گفت:بله
    سامان ريز خنديد و دست سپيدرو گرفت ...... حلقرو انداخت دست سپيده و دستشو بوسيد
    هممون دست زديم و بهشون تبريك گفتيم ...... لبخند زدم و برگشتم سمت شروين .... بهم خيره شده بود
    لبخند ديگه اي زدم و سرمو برگردوندم
    بعد از خوردن شام و دادن كادوها و .....
    از سامان و سپيده خواستيم كه يه دور تانگو برقصن تا ازشون فيلم بگيريم
    سامان با عشق و علاقه خاصي كه نسبت به سپيده داشت اونو بغل كرده بود
    سپيده سرشو انداخته بود پايين و همراهيش ميكرد .... اشك تو چشمام حلقه زده بود
    چقدر هر دوشون به من و شروين شبيه ان
    حتي مراسم نامزديشونم مثل مراسم ما بود ......
    ***
    اشكامو پاك كردمو سرمو انداختم پايين
    با صداي ارغوان سرمو گرفتم بالا ....خيره شدم به دختر 14 سالم ثمره ي عشق من و شروين
    لبخندي زد و گفت:مامان بقيشو بگو دوست دارم بشنوم
    گونشو بوسيدم و گفتم : باشه عزيز مامان ميگم بهت بيا بگير بشين انقدر ورجه وورجه نكن ارغوان
    خنديد وكنارم نشست و منم شروع كردم به تعريف كردن....
    ***
    بعد از اون شب من و شروين اخلاقمون بهتر شده بود و بيشتر باهم حرف ميزديم
    بچه ها فك ميكردن ما ديگه اشتي كرديم و يه عروسي ديگه افتادن
    توي اون پوشه اي كه مجري مسابقات رقص به شروين داده بود نوشته شده بود كه ما تا 4 روز ديگه مسابقه ي نهايي داريم
    بچه ها كلي تمرين ميكردن خيلي بيشتر از كلي ..... شروين سخت ميگرفت
    كيلا ميخواست بره اما مجبورش كرديم تو اين مسابقم باهامون باشه و اونم قبول كرد
    اخرين روزاي تمرين بود و ماهم خسته شده بوديم همه چيز درست و سرجاش بود و همه تكنيكارو از حفظ بوديم
    فقط يه روز مونده بود به مسابقه و ما همگيمون اماده بوديم
    درست روز مسابقه بود و من يكم استرس داشتم نه زياد فقط يكم
    همه اماده بوديم و تو پشت صحنه منتظر بوديم كه نوبتمون بشه
    بلاخره اسم گروهمون رو خوندن و رفتيم رو صحنه مثل مسابقه قبلي گروه مقابل شروع كردن
    گروه شكست ناپذيران
    نوبتمون شد .... نفس عميقي كشيدم و حاضر شديم

    Heey, yeah, heey

    Ohh woah oh

    Got the fire, got desire

    Won't fight it any longer

    Can you see it?

    Can you feel it?

    And it's coming out stronger

    اول از همه من و دخترا رفتيم جلو چند قدم كه رفتيم جلوتر .... دستامو گذاشتم رو پهلوهامو بدنمو تكون دادم .... دخترا هم درست عين من
    چرخي زدم و رفتيم رقاصاي گروهشون دقيقا 8 تا پسر و 2 تا دختر تو گروهشون بود دقيقا برعكس ما
    هر كدوم پشت به يكيشون ايستادم و تكنيكاي مخصوصمونو انجام داديم ... با اشاره ي رفتيم سمت پسرا

    (Ai-ae)
    I'm lost into loving you
    (Ai-ae)
    Go, go, go

    ايندقعه نوبت پسرا بود كه برن جلو و رقص تكنوشونو به رخ همشون بكشن ...... شروين مثل هميشه عالي بود اميد و دانيالم كه ت همديگه بودن سامان و مهد هم همراهيشون ميكردن

    Mi amor-amor-amore

    همراه اهنگ ميخوندم و ميرقصيدم

    Take my heart, take my hand
    Amor-amor-amore
    Our love will never end

    نوبت رقص سالسا شد هر كس جلوي همپاي رقصش قرار گرفت بجز كيلا .... اون رقص مخصوص خودشو داشت بلاخره استادي بود برا خودش
    همپاي رقص من طبق معمول شروين بود
    روبروش قرار گرفتم دست چپمو گرفت تو دستش ... دست راستمو گذاشتم رو شونشو با فشاري خودمو بردم بالا و پاهامو يكم تكون دادم
    پاي راستمو بردم زير پاش و دوباره اوردم بالا

    Fly away with me my angel
    From heaven sent
    Amor-amor-amore
    Take my heart, mi amore

    ازش جدا شدم ..... با دخترا كنارم هم ايستادم پسرا هم پشت سرمون ...... دستاي شروين دورم حلقه شد و سفت نگهم داشت و بلندم كرد و همزمان منم پاهامو باز و بسته كردم و به حالت پشتك پشت شروين قرار گرفتم

    Oh, mi amore
    Mi amore

    When you kiss me, when you hold me
    When you calling me baby
    Then you twist me
    Babe you turn me
    And it's making me crazy

    نشست روز زمين و زانوهاشو خم كرد و دستاشو دور زانوهاش حلقه كرد
    دستامو گذاشتم رو شونه هاشو پاهام بردم بالاي سرم ...... جاي دست راستمو با دست چپم عوض كردم
    اونم پاهاشو دراز كرد ....... پاهامو اوردم پايين و خم كردم .... دو طرفش قرار دادم

    (Ai-ae)
    I'm lost into loving you
    (Ai-ae)
    Go, go, go

    دستامو از رو شونه هاش برداشتم كه كاملا رو زمين دراز كش شد ..... لبخندي زدم و بلند شدم
    اونم بلند شد .... درست همين حركاتو بقيم انجام ميدادن

    Mi amor-amor-amore
    Take my heart, take my hand
    Amor-amor-amore
    Our love will never end
    Fly away with me my angel
    From heaven sent
    Amor-amor-amore
    Take my heart, mi amore

    دوباره تكنيكاي تمرين شده و دوباره همپاي رقصم

    (Go, go, go)
    Ai-ae

    (Go, go, go)
    (Go, go, go)
    Ohh

    Heey, yeah
    Run with me
    Come with me
    Take me away

    اخراي اهنگ بود
    روبروي شروين ايستادم ....... رو دستام ايستادم ..... پاهامو گذاشتم رو شونه هاشو خودمو كشيدم بالا ..... دستامو دور گردنش حلقه كردم
    اون لحظه فقط و فقط به چشماش خيره شده بودم و به هيچ چيز جز اون فكر نميكردم

    (Mi amor-amor-amore)
    Take my heart, take my hand
    (Amor-amor-amore)
    Our love will never end

    شروين ميچرخيد .... اما چشماش تو چشمام قفل شده بود

    Fly away with me my angel
    From heaven sent
    ازش جدا شدم ..... دستاشو گذاشت رو كمرمو بلندم كرد

    Amor-amor-amore
    Take my heart

    آهنگ تموم شد و صداي تشويق تماشاچيا بلند شد .... شروين كم كم اوردتم پايين و به صورتم خيره شد
    چسبيده بهش ايستادم تا مجري بياد و نتيجه رو اعلام كنه
    همه سكوت كرده بودن و به دهن مجري خيره شده بودن ........ حتي خود داورا
    مجري لبخندي زد و گفت:برنده ياين دوره از مسابقات گروه.......................................... ..روژان
    جيغي زدم و پريدم تو بغل شروين ........ خنديد و چونمو گرفت و سرمو اورد بالا
    تو چشمام نگاه كرد و گفت:دوستت دارم
    لبخندي زدم و گفتم:منم دوستت دارم
    خنديدو لباشو گذاشت رو لبام ...... بعد ازچند سال دوباره طعم لباشو چشيدم البته اگه اون قسمت تو ماشينو فاكتور بگيريم
    همه خوشحال بودن تماشاچيا تشويقمون ميكردن
    وقتي لباشو از رو لبام برداشت سرمو گذاشتم رو سينشو گفتم:ممنونم كه هميشه هستي

    بعد از اون شب سامان با كلي تته پته گفت كه ساناز خواهرشه و مارو غافلگير كرد
    اميد بلاخره اعتراف كرد كه سيمينو ميخواد
    مهدي با دختر عمش ازدواج كرد
    دانيال و سوگل هم باهم ازدواج كردن و رفتن به سوئد
    فقط ميموند ساناز كه عزب بودو اونم بعداز كلي ناز و ادا با كيلا ازدواج كرد و كيلا بخاطر اون همه زندگيشو تو المان رها كرد و برگشت به ايران
    سپيده و سامان هم برگشتن ايران
    من و شروينم بعد از فروختن خونه برگشتيم

    *******
    بازم اشكامو پاك كردم و نفس عميقي كشيدم
    ارغوان بالا و پايين ميپريد ..... برگشت سمتمو گفت:واي مامان خيلي قشنگ بود مخصوصا اخرش نگفته بودي كلك شما هم اره
    خنديدم و گفتم:دختره ي گيس بريده حرف نزن بدو برو لباساتو عوض كن الان بابات مياد
    لبخندي زد و گونمو بوسيد ... دويد سمت اتاقش
    لبخندي زدم واقعا چقدر زود گذشت الان ديگه 38سالمه و خوشبخت ترين زن دنيام
    دستي كسي دور گردنم حلقه شد برگشتم .... شروين بود
    لبخندي بهش زدم و گفتم:تو كي اومدي من نفهميدم؟
    گونمو بوسيد و گفت:همين الان داشتي داستان زندگيمونو برا ارغوان ميگفتي كلك
    خنديدم و گفتم:اره داشتم ميگفتم ..... البته بدون س*ا*ن*س*و*ر
    قهقه اي زد و گفت:مگه چي داشت توش
    خواستم جواب بدم كه ارغوان عينهو هلوي نشسته پريد جلومونو گفت:اي واي بابايي اومدي
    شروين ازم جدا شد و رفت سمت ارغوانو گفت:آره بابايي اومدم خوبي تو عزيزم؟
    ارغوان گونه ي شروينو بوسيد و گفت:آره خيلي خوبم
    اخمي كردم و گفتم:بله ديگه اقا شروين دختر كه اومد منو يادت رفت
    شروين خنديد و اومد كنارم نشست .... ارغوانم كنار شروين نشست
    شروين كنار گوشم گفت:تو شب بيا خودم در خدمتتون هستم
    با مشت كوبيدم به بازوشو گفتم:كوفت منحرف
    خنديد و من و ارغوانو بغل كرد و سرمونو گذاشت رو سينش
    نفس عميقي كشيد و گفت:هر دوتونو دوست دارم ...... زندگي منين
    لبخندي زدم ....... تو دلم از خدا خواستم هيچوقت مارو از هم جدا نكنه....


    پايان
    در ساعت 03:20دقيقه ي بامداد 4 شهريور ماه 1392

    بـــــعــــد از تو هر عـشـقـی فـقـط یه بـازی شد
    دلم به اشکهای هـــر عشقی راضی شد
    بـــــعــــد از تو دنیـای عشـقو هـوس دیـدم
    به هر چی احساس خیالی خندیدم




  4. کاربر روبرو از پست مفید Elh@m♥♥ سپاس کرده است .

    ƳƛԼƊƛ . ƛƝƓЄԼ (09-14-2013)

  5. #44
    مدیر بخش کتابخانه

    زندگي " اكنون " است

    Samsung Galaxy Note III 32GB

    SafariMac NOD32

    پسندشده های دریافتی
    7008
    پسندشده های ارسالی
    2615
    تاریخ عضویت
    Dec 2012
    محل سکونت
    شیــــــــــــــراز
    نوشته ها
    21,597
    سپاس ها
    2,783
    سپاس شده 13,654 در 6,968 پست
    نوشته های وبلاگ
    41
    female
    Nafaskesh

    ویترین مدال ها

    پیش فرض

    با تشكر

    تمام

    قفل

    عيد به همگي كاربراي دوستان مبارك


    فقط براي " تو "

    ٣٦٥
    ^
    ^
    ^
    [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]




 
صفحه 5 از 5 نخستنخست ... 345

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •