به انجمن خوش آمدید
انجمن علمی و تفریحی دوستان

کاربران تگ شده

صفحه 1 از 52 1231151 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 519
Like Tree301Likes

موضوع: سفر به دیار عشق | ارام كاربر انجمن نودهشتيا

  1. #1
    کاربر ویژه
    انجمن علمی وتفریحی دوستان

    leave it to me !

    Samsung Galaxy Y S5360

    Google-ChromeWindows-se7en NOD32

    انجمن علمی وتفریحی دوستان انجمن علمی وتفریحی دوستان انجمن علمی وتفریحی دوستان انجمن علمی وتفریحی دوستان انجمن علمی وتفریحی دوستان انجمن علمی وتفریحی دوستان انجمن علمی وتفریحی دوستان انجمن علمی وتفریحی دوستان انجمن علمی وتفریحی دوستان انجمن علمی وتفریحی دوستان انجمن علمی وتفریحی دوستان
    پسندشده های دریافتی
    3308
    پسندشده های ارسالی
    4887
    تاریخ عضویت
    Oct 2012
    محل سکونت
    مشهد
    نوشته ها
    1,855
    سپاس ها
    5,013
    سپاس شده 6,252 در 1,745 پست
    نوشته های وبلاگ
    62
    female
    Vaaaaay

    ویترین مدال ها

    پیش فرض سفر به دیار عشق | ارام كاربر انجمن نودهشتيا



    خب خب سلام به بچه های گلِ گلاب . اومدم یه رمان خیلی قشنگ که در حال تایپ هم هستش از


    آرام جون کاربر نودوهشتاییا بذارم واستون . رمان هر وقت توسط نویسنده نوشته شه و ویرایشش هم


    انجام شه سریع اینجا قرار می گیره . منم خودم رمان رو دنبال می کنم خیلی هم قشنگه . حالا


    خلاصه ای که آرام عزیز برامون قرار داده : ( راستی اینجا نظر ندین بچه ها ایشا... یه صفحه باز


    میکنم . ازم تشکر ویژه کنین . خخخخخخخخخ )



    سلام دوستای گلم ... امیدوارم از رمانم خوشتون بیاد... اگه بخوام یه توضیح کلی بدم باید بگم که


    این رمان ترکیبی از یه رمان عاشقانه ، اجتماعی ، پلیسی یه خورده جنایی هست ... طنز هم


    تو داستان وجود داره اما تقریبا ازفصل سوم چهارم شروع میشه و این هم بگم که زیاد توی


    داستان طنز نذاشتم... دیگه نمیدونم چی باید بگم... راستی پایان رمان هم خوشه .





    * نام رمان : سفر به دیار عشقஜ

    نویسنده هم که معلومه خودم هستم (آرام)

    در مورد تعداد فصل و صفحه هم طبق معمول بی اطلاعم


    و اما میرسیم به خلاصه رمان :

    چهار ساله همه ازش متنفرن ... پدر ، مادر ، برادر ، حتی همه ی فامیل با نگاه های پر از نفرت دلش

    رو بدرد میارن ... فقط و فقط به جرم بی گناهی ، بی گناهی که تو دادگاه همه گناهکاره ... تا

    اینکه بالاخره بعد از چهار سال غریبه ای رو میبینه که از هر آشنایی براش آشناتره یا شاید هم

    آشنایی که از هر غریبه ای براش غریبه تره ... خودش هم نمیدونه ولی این میشه نقطه ی آغاز

    دوباره ای برای داستان زندگی اون ...


    جلد رمان

    [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]



    اینم تاپیک نقد :

    [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]



    موضوعات مشابه :

    ویرایش توسط уαℓ∂α.αηgєℓ : 01-22-2013 در ساعت 17:44

  2. 11 کاربر از پست مفید ویرا وروجک سپاس کرده اند .

    blue rose (01-31-2013),HITMAN (11-08-2012),εşɧɠɧ_σσσ_ŋε∱ŗąŧ (11-15-2012),ՏɧɿƙԾ_ρɿƙ (11-09-2012),թօყձ (11-18-2012),RASOUL (11-22-2012),reddream (11-18-2012),REZA_M (11-04-2012),son of the sun (11-04-2012),YasIn Khan (11-04-2012),丂ム乇ノÐ_丂ん乙 (11-08-2012)

  3. #2
    کاربر ویژه
    انجمن علمی وتفریحی دوستان

    leave it to me !

    Samsung Galaxy Y S5360

    Google-ChromeWindows-se7en NOD32

    انجمن علمی وتفریحی دوستان انجمن علمی وتفریحی دوستان انجمن علمی وتفریحی دوستان انجمن علمی وتفریحی دوستان انجمن علمی وتفریحی دوستان انجمن علمی وتفریحی دوستان انجمن علمی وتفریحی دوستان انجمن علمی وتفریحی دوستان انجمن علمی وتفریحی دوستان انجمن علمی وتفریحی دوستان انجمن علمی وتفریحی دوستان
    پسندشده های دریافتی
    3308
    پسندشده های ارسالی
    4887
    تاریخ عضویت
    Oct 2012
    محل سکونت
    مشهد
    نوشته ها
    1,855
    سپاس ها
    5,013
    سپاس شده 6,252 در 1,745 پست
    نوشته های وبلاگ
    62
    female
    Vaaaaay

    ویترین مدال ها

    پیش فرض

    فصل اول :

    روی یکی از نیمکتهای پارک نشستم و به دنیای قشنگ بچه ها نگاه میکنم... عجیب دلم گرفته... مثله خیلی

    از روزا... دوست دارم سرمو بذارم رو شونه ی یه نفرو تا میتونم اشک بریزم و اون دلداریم بده... اما خیلی

    وقته که دیگه چنین آدمی رو توی زندگیم سراغ ندارم... واقعا چی شد که زندگیم به اینجا رسید... انگار آخر

    راهم... حس میکنم تنها موجوده اضافه ی روی زمینم... با صدای گریه ی یه دختر بچه به خودم میام... رو

    زمین افتاده و کسی نیست که بلندش کنه... از رو نیمکت پارک بلند میشمو خودم به دختر بچه

    میرسونم... جلوش زانو میزنمو کمک میکنم بلند شه

    - خوبی خانم خانما ؟

    دختربچه با هق هق میگه : زانوم خیلی درد میکنه

    نگاهی به زانوش میندازم که میبینم زانوش یه کوچولو زخم شده... زخمش سطحیه... از تو کیفم یه

    چسب زخم در میارمو رو زانوش میزنم

    با مهربونی لبخندی میزنمو میگم: حالا زوده زود خوب میشه.... اسمت چیه خانم کوچولو ؟

    با صدایی بغض آلود میگه : مامانم گفته اسممو به غریبه ها نگم

    یه لبخند غمگین رو لبام میشینه

    - آفرین خانم کوچولو... همیشه به حرف مامانت گوش کن...

    صدای یه زن رو میشنوم : لعیا چی شده ؟

    لعیا: مامانی زانوم زخم شد... این خانم برام چسب زد

    به سمت مادر لعیا برمیگردمو میگم: سلام خانم

    مادر لعیا : سلام... ممنونم بابت لطفتون

    - خواهش میکنم... انجام وظیفه بود... دختر شیرین زبونی دارید

    ازم تشکر میکنه و به یلدا میگه : لعیا از خانم تشکر کن... دیگه باید بریم

    لعیا: مرسی خانم

    - خواهش میکنم خانمی

    یه شکلات از جیب مانتوم در میارمو میگم : اینم جایزه ات به خاطر اینکه دختر خوبی بودی و زیاد گریه نکردی

    یه نگاه به مامانش میندازه... که اونم با چشماش به لعیا اشاره میکنه از من شکلات رو بگیره

    لعیا دستای کوچولوش رو جلو میاره و من شکلات رو تو کف دستش میذارم

    لعیا : مرسی

    چیزی نمیگم فقط لبخند میزنم... مادر لعیا باهام خداحافظی میکنه و لعیا هم برام دست تکون میده...

    منم براش دست تکون میدم و به مسیر رفتنشون نگاه میکنم... با صدای زنگ گوشیم به خودم میام...

    یه نگاه به گوشیم میندازم... طاهاست... جواب میدم


    - سلام داداش

    طاها : سلام و کوفت... هیچ معلومه کدوم گوری هستی... نمیگی مامان نگران میشه و حالش

    دوباره بد میشه... زود بیا خونه


    و بدون اینکه منتظر جواب من بمونه گوشی رو قطع میکنه... یه آه میکشمو از پارک خارج میشم... وقتی

    کنارشون هستم از من دوری میکنند و وقتی میام بیرون با من اینطور برخورد میکنند... هر چند

    نگرانی اونا برای من نیست بخاطر آبروشون نگرانند... این پارک رو خیلی دوست دارم... بیشتر


    اوقات بعده کار میام اینجا... یه ربع بیست دقیقه ای میشینمو بعد به سمت خونه حرکا میکنم...

    همینجور که قدم میزنم یکی از شعرهای فروغ رو برای خودم زمزمه میکنم :


    ای ستاره ها که بر فراز آسمان

    با نگاه خود اشاره گر نشسته اید

    با خودم فکر میکنم کاش مثله ستاره ها بودم... توی آسمونا... راحته راحت... خوش به حال ستاره ها

    که هیشکی نمیتونه بهشون زور بگه .


    « ای ستاره ها که از ورای ابرها

    بر جهان ما نظاره گر نشسته اید

    آری این منم که در دل سکوت شب

    نامه های عاشقانه پاره میکنم

    ای ستاره ها اگر بمن مدد کنید

    دامن از غمش پر از ستاره میکنم

    با دلی که بویی از وفا نبرده است

    جور بیکرانه و بهانه خوشتر است

    در کنار این مصاحبان خودپسند

    ناز و عشوه های زیرکانه خوشتر است

    ای ستاره ها چه شد که در نگاه من

    دیگر آن نشاط ونغمه و ترانه مرد ؟

    واقعا چی شد؟ مگه من چی کار کردم که اینطور دارم تاوان پس میدم... به کدوم جرم... به کدوم گناه ؟ چرا

    لبخند از لبام فراریه ؟ چرا اینقدر دلم از زمین و زمان گرفته ؟


    ای ستاره ها چه شد که بر لبان او

    آخر آن نوای گرم عاشقانه مرد ؟

    به این جای شعر که میرسم آهی میکشم... چقدر وصف حاله منه .

    جام باده سر نگون و بسترم تهی

    سر نهاده ام به روی نامه های او

    سر نهاده ام که در میان این سطور

    جستجو کنم نشانی از وفای او

    ای ستاره ها مگر شما هم آگهید

    از دو رویی و جفای ساکنان خاک

    کاین چنین به قلب آسمان نهان شدید

    ای ستاره ها ستاره های خوب و پاک

    من که پشت پا زدم به هر چه هست و نیست

    تا که کام او ز عشق خود روا کنم

    لعنت خدا بمن اگر بجز جفا

    زین سپس به عاشقان با وفا کنم

    ای ستاره ها که همچو قطره های اشک

    سر بدامن سیاه شب نهاده اید

    ای ستاره ها کز آن جهان جاودان

    روزنی بسوی این جهان گشاده اید

    رفته است و مهرش از دلم نمیرود

    ای ستاره ها چه شد که او مرا نخواست ؟

    ای ستاره ها ستاره ها ستاره ها

    پس دیار عاشقان جاودان کجاست ؟ »



    ویرایش توسط ویرا وروجک : 11-04-2012 در ساعت 17:31

  4. 10 کاربر از پست مفید ویرا وروجک سپاس کرده اند .

    blue rose (01-31-2013),HITMAN (11-08-2012),ՏɧɿƙԾ_ρɿƙ (11-09-2012),թօყձ (11-18-2012),reddream (11-18-2012),REZA_M (11-04-2012),son of the sun (11-04-2012),ملکه دوستان (11-04-2012),丂ム乇ノÐ_丂ん乙 (11-08-2012),رها (11-04-2012)

  5. #3
    کاربر ویژه
    انجمن علمی وتفریحی دوستان

    leave it to me !

    Samsung Galaxy Y S5360

    Google-ChromeWindows-se7en NOD32

    انجمن علمی وتفریحی دوستان انجمن علمی وتفریحی دوستان انجمن علمی وتفریحی دوستان انجمن علمی وتفریحی دوستان انجمن علمی وتفریحی دوستان انجمن علمی وتفریحی دوستان انجمن علمی وتفریحی دوستان انجمن علمی وتفریحی دوستان انجمن علمی وتفریحی دوستان انجمن علمی وتفریحی دوستان انجمن علمی وتفریحی دوستان
    پسندشده های دریافتی
    3308
    پسندشده های ارسالی
    4887
    تاریخ عضویت
    Oct 2012
    محل سکونت
    مشهد
    نوشته ها
    1,855
    سپاس ها
    5,013
    سپاس شده 6,252 در 1,745 پست
    نوشته های وبلاگ
    62
    female
    Vaaaaay

    ویترین مدال ها

    پیش فرض


    آه عمیقی میکشمو به سمت ایستگاه اتوبوس میرم... هنوز اتوبوس نیومده... چند دقیقه منتظر میمونم تا

    اتوبوس برسه... اگه بخوام با تاکسی برم اون سر دنیا تا آخر ماه پول کم میارم... بالاخره اتوبوس اومد منم سوار

    اتوبوس میشم... خیلی شلوغه... جای نشستن نیست... بعد از چند بار سوار اتوبوس واحد شدن بالاخره به

    جلوی خونه رسیدم... همین که وارد خونه میشم صدای داد بابا رو میشنوم : تا حالا کدوم گوری بودی ؟

    با ملایمت میگم : سلام بابا


    بابا : جواب منو بده

    مجبورم قضیه پارک رفتن رو مخفی کنم... چون اصلا حوصله ی داد و بیداد ندارم

    - یکم کارم طول کشید... اولین اتوبوس رو از دست دادم

    سری تکون میده و میگه : گم شو تو اتاقت

    به زحمت خودمو به اتاق میرسونم مثله همیشه در اتاقم رو قفل میکنم... واقعا نمیدونم چیکار باید کنم... ای

    کاش میفهمیدن مرگ ترانه تقصیر من نیست... اوایل خیلی سعی کردم به همه بفمونم اون طور که شما فکر

    میکنیدنیست... اما تنها چیزی که عایدم شد کتک از بابام ، فحش از برادرام، نفرین از مامانم بود...بعده یه مدت

    فهمیدم اصرار به بیگناهی بی فایده هست... اونا اصلا باورم نداشتن... کم کم بی تفاوت شدم... اونا داد و بیداد

    میکردنو من فقط گوش میکردم... اونا هم کم کم فراموشم کردن... تنها چیزی که منو به اونا ربط میده همین

    اتاق هست و بس... تنها نقطه مشترک من و خونوادم همین اتاقه... مرگه ترانه برابر شد با مرگ همه آرزوهای

    من بدون اینکه لباسمو عوض کنم خودمو روی تخت پرت میکنم... اتاق کوچیکم از تمیزی برق میزنه

    عجیب خسته ام... ترجیح میدم به گذشته ها فکر نکنم... خواب رو به همه چیز ترجیح میدم... زیر لب

    شعری رو زمزمه میکنم

    « دریاچه دل پاکی و نجیبی دارد

    چندیست که حالات عجیبی دارد

    این موج که سر به صخره ها میکوبد

    با من چه شباهت عجیبی دارد »

    دلم یه خواب آروم میخواد... دلم میخواد برای یه شب هم که شده بعد از مدتها با آرامش بخوابم... اما خودم هم

    میدونم که فقط و فقط یه آرزوی محاله... اونقدر فکر و خیال میکنم که خودم هم نمیدونم کی به خواب

    میرم چشامو باز میکنم... به ساعت نگاهی میندازم... آه از نهادم بلند میشه... ساعت چهار صبحه...

    از 6 عصر تا الان یکسره خوابیدم..

    مثله همیشه کسی برای شام صدام نکرد... قفل درو باز میکنم و از اتاق خارج میشم... سمت آشپزخونه میرمو

    در یخچال رو باز میکنم... چیزی از غذای دیشب نمونده... بعضی موقع مامان برام غذا میذاره ولی دیشب از

    اون شبا نبود... مجبور میشم دو تا تخم مرغ بردارم و یه املت درست کنم... با کمترین سر و صدا املت رو درست

    میکنمو با یه تیکه نون میخورم...ظرفا رو میشورم و میرم تو اتاقم یه مقدار از کارام مونده مجبور شدم بیارم خونه

    انجام بدم... کامپیوتر رو روشن میکنم سرعتش بالا اومدنش افتضاحه... خیلی قدیمی شده... ولی چاره ای

    نیست باید باهاش بسازم... تا ویندوز بالا بیاد به گذشته فکر میکنم... وقتی بابا گفت همین که از خونه بیرونت

    نکردم باید ازم ممنون باشی من دیگه خرج تحصیلتو نمیدم واقعا درمونده شدم... ماشین و موبایلو لپ تاپ

    رو هم ازم گرفت... فقط همین کامپیوتر تو اتاقم موند... در به در دنبال کار میگشتم و بالاخره تونستم پیدا کنم...

    هر چند به سختی... هر چند قراردادی... اما به همونم راضی بودم... ترم آخر دانشگاه خیلی سخت گذشت...

    خیلی... اما گذشت... به سختی لیسانس زبان رو گرفتم... حتی تو اون روزا بنفشه صمیمی ترین دوستم ،

    حرفم و باور نکرد و رابطه شو باهام قطع کرد... تنها کسی که در جریان کل ماجرا بود ماندانا دوست هم

    دانشگاهیم بود که اونم تو اون روزا داشت با شوهرش به کانادا میرفت... هر چند ماندانا هم همه ی تلاشش رو

    کرد اما کسی حرفاشو باور نکرد...ماندانا یه ترم زودتر از من درسشو تموم کرد من به خاطر مرگ

    خواهرم و سرزنشهای خونوادم داغون بودم مجبور شدم یه ترم مرخصی بگیرم... بیچاره ماندانا روزای آخر

    به جای اینکه با خانواده اش باشه کنار من بودو بهم دلداری میداد... هنوز که هنوزه بعضی موقع بهم

    زنگ میزنه... همین کار رو هم مدیون ماندانا هستم... به شوهرش سپرد برام یه کار پیدا کنه... هر

    جا میرفتم به یک دانشجو که هیچ سابقه ی کاری نداشت کار نمیدادن تا اینکه شوهر ماندانا با عموش

    صحبت کرد و من به عنوان یکی از مترجم های زبان وارد شرکت عموش شدم... هر چند شرکت

    کوچیکی هستش ولی حداقلش اینه که خرج و مخارجم در میاد... بالاخره ویندوز بالا میاد... همه

    متن ها رو قبلا ترجمه کردم فقط تایپشون مونده...


    بیخیال گذشته میشمو شروع میکنم به تایپ کردن... بعد از کلی تایپ کردن بالاخره کار تایپ تموم میشه

    زیر لب زمزمه میکنم: بالاخره تموم شد

    یه کش و قوسی به بدنم میدم که صدای استخونام بلند میشه.... به ساعت نگاهی میندازم... هنوز

    پنج و نیمه... به سمت آشپزخونه میرمو یه تخم مرغ و سیب زمینی رو میذارم آبپز بشه... اگه بخوام

    بیرون غذا بخورم تا آخر ماه پول کم میارم... مجبورم هر روز یه لقمه ای چیزی با خودم ببرم... تو

    اون شرکت کوچیک سلف پیدا نمیشه... مسیرم هم چون طولانیه واسه نهار خونه نمیام... هر چند اگه بیام

    معلوم نیست غذایی بهم برسه یا نه ؟ به صرفه ترین راه موندن تو شرکته .


    مثله همیشه چند تا لقمه میذارم تو کیفم... دو سه تا شکلات هم میذارم تو جیبم و ساعت شش و نیم از

    خونه بیرون میزنم... ساعت 8 باید شرکت باشم... مثله همیشه همه خوابن... دلم لک زده برای آغوش مادرم...

    برای محبت پدرم... برای حمایتهای برادرام... برای نوازشهای خواهرم



    ویرایش توسط ویرا وروجک : 11-04-2012 در ساعت 17:28

  6. 7 کاربر از پست مفید ویرا وروجک سپاس کرده اند .

    HITMAN (11-08-2012),ՏɧɿƙԾ_ρɿƙ (11-09-2012),թօყձ (11-18-2012),REZA_M (11-04-2012),son of the sun (11-04-2012),ملکه دوستان (11-04-2012),丂ム乇ノÐ_丂ん乙 (11-08-2012)

  7. #4
    کاربر ویژه
    انجمن علمی وتفریحی دوستان

    leave it to me !

    Samsung Galaxy Y S5360

    Google-ChromeWindows-se7en NOD32

    انجمن علمی وتفریحی دوستان انجمن علمی وتفریحی دوستان انجمن علمی وتفریحی دوستان انجمن علمی وتفریحی دوستان انجمن علمی وتفریحی دوستان انجمن علمی وتفریحی دوستان انجمن علمی وتفریحی دوستان انجمن علمی وتفریحی دوستان انجمن علمی وتفریحی دوستان انجمن علمی وتفریحی دوستان انجمن علمی وتفریحی دوستان
    پسندشده های دریافتی
    3308
    پسندشده های ارسالی
    4887
    تاریخ عضویت
    Oct 2012
    محل سکونت
    مشهد
    نوشته ها
    1,855
    سپاس ها
    5,013
    سپاس شده 6,252 در 1,745 پست
    نوشته های وبلاگ
    62
    female
    Vaaaaay

    ویترین مدال ها

    پیش فرض


    از خونه بیرون میزنم تا خودم رو به ایستگاه برسونم ساعت هفت
    میشه...بالاخره به شرکت رسیدم...

    میرم به سمت اتاق کارم... کسی نیومده... کامپیوتر
    رو روشن میکنمو کارای امروزم رو شروع میکنم...

    در باز میشه و نفس ونازنین داخل
    میشن...نفس دختر شاد و شنگولیه... همچنین خیلی مهربون

    نفس: به به خانم سحرخیز... حال
    و احوالت چطوره ؟

    -ممنون خوبم

    نازنین یه پوزخند میزنه و بیتوجه به من سمت میزش میره... نازنین دختر عموی نفسه... اما هیچ وجه

    تشابه ای بین
    شون نیستنه از لحاظ ظاهر نه از لحاظ اخلاق و رفتار... نازنین خیلی مغروره... حسمیکنم

    از من خوشش نمیاد... با اینکه نفس دختر خوبیه ولی نازنین رو بهنفس ترجیح
    میدم چون من

    حوصله ی سر و صدا ندارم ولی نفس خیلی پرحرفی میکنه... ایکاش یکم آروم
    بگیره...دلم

    میخواد تنها باشم
    ...

    نفس : ترنم چه خبرا ؟

    -خبرسلامتی

    نفس : شنیدم دیروز هم شرکت
    اومدی ولی من و نازنین مرخصی رد کردیم و خلاص...

    چیزی نمیگم... نفس هم که
    میبینه حرفی نمیزنم با نازنین بلند بلند حرف میزنه و سر خودشو گرم میکنه... در

    اتاق
    دوباره باز میشه و اشکان داخل میشه... با لحن شوخ خودش با همه سلام میکنه... بعدمیره پشت

    میزش میشینه... از نگاه های زیر چشمی نفس به اشکان به راحتی میشه فهمید که
    چقدر اشکان رو دوست

    داره... از نگاه های گاه و بیگاه اشکان به نفس هممیشه به این
    موضوع رسید که این عشق یه طرفه نیست...

    اینو همون روزهای اول فهمیدم... ذهنمو درگیر
    کارم میکنم... با صدای نفس به خودم میام

    نفس: ترنم بیابرسونمت

    -ممنون، خونه نمیرم... میخوامبمونم

    نفس: برم از رستوران نزدیکشرکت چیزی برات بخرم؟

    لبخندی میزنمومیگم : ممنون غذا آوردم


    همه میرن وفقط من میمونمو خودم... از تو کیفم لقمه رو بیرون میارمو میخورم... یادحرفای مامان میفتم...

    ترنم چطور تونستی؟ چطور تونستی با زندگی خودت،با زندگی ما، از
    همه مهمتر با زندگی ترانه این کارو

    کنی... شیرمو حلالت نمیکنم ترنم... هیچوقت
    نمیبخشمت... تو باعث مرگ ترانه ای... با یادآوری اون رزا بغض

    بدی توگلوم میشینه
    ...یه گاز بزرگ به لقمه ام میزنمو و بغضمو به زحمت قورت میدم... بعد خوردن غذا

    دوباره
    کارموادامه میدم... ساعت کاری تا ساعت 2 هست اما من اضافه کاری قبول میکنم... همبه خاطر

    پولش... هم به خاطر اینکه تو خونه آرامش ندارم... دوست دارمتا میتونم از
    خونه دورباشم... خیلی

    خسته شدم ساعت پنج و ربعه... بقیه کارا رو میذارم واسه ی
    فردا... از شرکت خارج میشم... متوجه

    نم نم بارون میشم... عاشقه بارونم... عاشقه
    اینم که زیر بارون راه برمو اشک ریزم... اینجوری هیچکس

    هیچی نمیفهمه... هیچکس به
    خاطر اشکام پوزخند نمیزنه... هیچکس مسخرم نمیکنه... هیچکس نمیگه

    ایناشکا حقشه
    ...هیچکس با تاسف سر تکون نمیده... من عاشق بارونم چون همیشه با اشکاش

    اشکای منو مخفی
    میکنه....جلوی در خونه ام... لباسم خیسه خیسه... درو باز میکنمو وارد میشم...

    جز
    مامان هیچکس خونه نیست

    بامهربونی میگم: سلام مامان

    جوابمونمیده...میرم توی اتاق... لباسامو عوض میکنم... میرم بیرونو میگم: مامان چاییمیخوری؟

    باز جوابمو نمیده... دلم عجیب گرفته... آهی میکشمو دو تا فنجون چایی میریزمو به سمت سالن

    حرکتمیکنم
    جلوی مامانم میشینمو چایی روجلوش میذارم

    اشک تو چشماش جمع میشه... میدونم یاد ترانه افتاده... بعضی موقع فکر میکنم اگه روزی بفهمن

    که همه حرفایه من
    حقیقت بود چیکار میکنند ؟

    همین موقع درسالن باز میشه... طاها و طاهر خندون وارد سالن میشن... اما تا چشمشون به صورت

    خیسه مامان میفته اخماشون میره توهم طاهابا عصبانیت میاد سمت منو با فریاد میگه : اینجا چه


    غلطی میکنی... باز اومدی جلوی مامان مثله آینه دق نشستی طاهر ، برادربزرگم با دو قدم بلند خودشو بهم

    میرسونه و بازومو میگیره و هلم میده و میگه
    : گم شو تو اتاقت اشک تو چشام جمع میشه...

    یه
    نگاه به مامان میندازم که با چشمای یخ زده بهم نگاه میکنه... میدونم اون هم هیچوقت ازم دفاع نمیکنه...

    بی هیچ حرفی به سمت اتاقم میرم ... همین که داخل اتاقم میرم
    اشکام در میاد... صدای طاها و طاهر

    رو میشنوم که به مامان دلداری میدن... خیلی سخته
    که وجودت باعث آزار همه بشه... خیلی سخته...

    واقعا از زندگی
    سیرم

    زیر لب زمزمه میکنم : اندوه تازه ای نیست دلتنگی من و بی تفاوتی آدمها ترانه چراباورم نکردی ؟... چرا ؟

    میرم کنارپنجره و به آسمون نگاه میکنم... آسمون هم امروز دلش گرفته... به نم نم بارون نگاه میکنم....

    تو حال و هوای خودم هستم که در اتاق به شدت باز میشه و میخوره به
    دیوار...اه یادم رفت در رو قفل

    کنم... طاهر میاد تو اتاقمو با لحن خشنی میگه
    : بهتره زیاد اطراف مامان نچرخی... دوست ندارم

    خاطره هایه تلخی رو که تو برامون ساختی
    دوباره واسه ی مامان زنده بشه...

    بعد بالحن غمگینی ادامه میده: هر چند که هرگز فراموش نمیشن فقط کمرنگ میشن

    دوباره با لحن خشنش ادامه میده : دفعه بعد دیگه اینطوری باهات برخورد نمیکنم... یه اشک از چشمای

    مامان بریزه
    زندگیتواز اینی که هست هم سیاه تر میکنم

    باچشمای غمگینم زل زدم بهش و هیچی نمیگم... با خودم فکر میکنم مگه از این سیاهتر هم میشه...

    دنیای من خیلی وقته به جز سیاهی رنگی به چشم ندیده.... با صدای بسته شدن در
    به خودممیام

    آهی میکشمو رو تخت میشینم... سرمو بین دستام میگیرم... واقعا نمیدونم چیکار کنم؟... چهار ساله

    دارم عذاب
    میکشم... هر روز به این امیدپامو تو خونه میذارم که بخشیده بشم... و خودمم نمیدونم چرا

    بایدمنو ببخشن... وقتی اشتباهی نکردم... وقتی گناهی مرتکب نشدم... ولی زندگی
    من روز به روز

    بدتر میشه... من تو این خونه نقش آدم بده رو دارم...دنیایی هم بگم
    اون طورکه شما فکر میکنید نیست

    کسی باورم نمیکنه... ایکاش یکی بود آرومم میکرد
    ... وقتی به خونوادم نگاه میکنم باورم نمیشه اینا

    همون آدمای گذشته هستن که مهربونی
    ازشون بیداد میکرد... من پول و ثروتشونو نمیخوام... فقط

    دنبال ذره ای محبتم که همون
    هم به دلیل گناه نکرده از من دریغ میکنند... بعد از 26 سال زندگی

    هیچی نشدم هیچی
    ...همه مردم منو بدترین آدم کره ی زمین میدونند ، پدرم... مادرم...

    برادرم... همسایه
    ها...فامیل... از همه مهمتر عشقم

    یه لبخندتلخ میشینه رو لبم... حالا که فکر میکنم میبینم اگه هیچیه هیچی هم نشده باشم یه

    چیزی شدم... اونم آدم بده ی داستان زندگیه خودم... زیر لب شعری رو زمزمه
    میکنم:



    « شاخه با ریشه خود حس غریبی دارد

    باغ امسال چه پاییر عجیبی دارد

    غنچه شوقی به شکوفا شدنش نیست دگر

    باخبر گشته که دنیا چه فریبی دارد

    خاک کم آب شده مثل کویر تشنه

    شاید از جای دگر مزرعه شیبی دارد

    سیب هر سال در این فصل شکوفا میشد

    باغبان کرده فراموش که سیبی دارد »
    ویرایش توسط ویرا وروجک : 11-08-2012 در ساعت 10:24


    هنوز هم هستند دخترانی که مردانه پایه دخترانه هایشان ایستاده اند



    انجمن علمی وتفریحی دوستان


  8. 5 کاربر از پست مفید ویرا وروجک سپاس کرده اند .

    HITMAN (11-08-2012),ՏɧɿƙԾ_ρɿƙ (11-09-2012),թօყձ (11-18-2012),son of the sun (11-15-2012),丂ム乇ノÐ_丂ん乙 (11-08-2012)

  9. #5
    کاربر ویژه
    انجمن علمی وتفریحی دوستان

    leave it to me !

    Samsung Galaxy Y S5360

    Google-ChromeWindows-se7en NOD32

    انجمن علمی وتفریحی دوستان انجمن علمی وتفریحی دوستان انجمن علمی وتفریحی دوستان انجمن علمی وتفریحی دوستان انجمن علمی وتفریحی دوستان انجمن علمی وتفریحی دوستان انجمن علمی وتفریحی دوستان انجمن علمی وتفریحی دوستان انجمن علمی وتفریحی دوستان انجمن علمی وتفریحی دوستان انجمن علمی وتفریحی دوستان
    پسندشده های دریافتی
    3308
    پسندشده های ارسالی
    4887
    تاریخ عضویت
    Oct 2012
    محل سکونت
    مشهد
    نوشته ها
    1,855
    سپاس ها
    5,013
    سپاس شده 6,252 در 1,745 پست
    نوشته های وبلاگ
    62
    female
    Vaaaaay

    ویترین مدال ها

    پیش فرض


    تو این خونه چقدر غریبم... با آدمایی که با جون و دلدوستشون
    دارم چقدر احساس غریبی

    میکنم... ای کاش باورم میکردن..پدرم... مادرم... خواهرم
    ...برادرام و سروش همه

    عشقم... هیچکس باورم نکرد... هنوز همباورم ندارن... چه کنم با
    دل شکسته ام چه کنم ؟

    « منبه جرم باوفایی این چنینتنها شدم

    چونندارم همدمی بازیچه ی دلها شدم »


    شنیدم چند ماهه نامزد کرده... فکر میکردم اگه هیچکس درکم نکنه لااقل سروش درکم

    میکنه
    ...فکر میکردم اون باورم داره... فکر میکردم در برابر همه ازم دفاع میکنه... ولی اون از

    همه زودتر ترکم کرد


    « پر رازی مث لیلی پر شعری مث نیما

    دیدنتو رنگ مهر رفتن تو رنگ یلدا

    بیا مثاون کسی شو که یه شب قصد سفر کرد

    دیدیارش داره میمیره موندش و صرف نظر کرد
    »


    همیشه ته دلم یه امیدی داشتم... امید برگشت اون رو... امید برگشت عشقم رو...

    کسی که همه
    زندگیم بود... اما بعد 4 سال خبر نامزدیش بهم رسیده...خدایا من از

    این زندگی سیرم
    خلاصم کن کم کم داره تحملم تموم میشه

    فصل دوم

    تو ایستگاه منتظر اتوبوس هستم... حس میکنم هیچ انگیزه ای تو زندگی ندارم...

    اتوبوس از راه رسید و من سوار
    شدم... از پشت شیشه به بیرون نگاه میکنم به

    خیابون های خلوت... به پیاده رو های بدون
    رهگذر... مثله همیشه به سختی خودم

    رو به شرکت میرسونم... پشت کامپیوتر میشینمو
    کارمو انجام میدم که یه نفر میاد

    صدام میکنه و میگه مدیرعامل باهات کار داره... با
    تعجب از جام بلند میشیمو به سمت

    اتاق مدیرعامل حرکت میکنم... چند ضربه به در میزنمو
    وارد میشم... سرشو بلند

    میکنه و تا منو میبینه لبخندی
    میزنه

    -سلام آقای رمضانی

    آقای رمضانی : سلام دخترم

    -بامن کاری داشتین

    آقای رمضانی : آره دخترم بشین تا بهت بگم

    رو نزدیکترین مبل میشینموخودمو منتظر نشون میدم

    آقای رمضانی : راستش دوستم بهم سپرده که به یه مترجم برای شرکت پسرش

    نیاز داره... من هم
    تصمیم گرفتم تو رو بفرستم... حقوقش تقریبا دو برابره اینجاست

    و شرایط دیگش هم خیلی
    بهتره... تو کارت خیلی خوبه... مطمئنم اگه در

    شرکت های بزرگتر کار کنی پیشرفت
    میکنی

    -اما .......

    دستشو میاره بالا و میگه : هنوزحرفام تموم نشده...

    ساکت میشمو اون ادامه میده: دخترم اگر به این شرکت بری چند تاحسن برات داره...

    هم مسیر
    راهت کوتاه میشه... هم حقوقت بیشتره... هم شرایط خوبی داره و

    مهمتر از همه راه
    پیشرفت رو برات باز میکنه... این دوستم شرکتش چندین شعبه داره...

    که این شرکت دومین
    شرکتیه که توسط پسرش تاسیس شد... حالا اگه حرفی داری بگو

    -اگه کارم مورد قبولشون واقع نشد اونوقت چیکار کنم؟ شما که خودتون میدونید من

    خیلی به این کار احتیاج
    دارم

    آقای رمضانی با لبخند میگه : نگران نباش... من مطمئنمکارت مورد تائیدشون قرار میگیره...

    حالا بگو ببینم نظرت
    چیه ؟

    -با این تعریفایی که شماکردین... حس میکنم موقعیته خوبیه

    آقای رمضانی : آفرین دخترم... مطمئن باش پشیمون نمیشی... یه معرفی نامه برات

    مینویسم که
    به رئیس شرکت میدی... آدرس هم برات مینویسم... قرار شده امروز

    تا ساعت یازده یه
    نفرو بفرستم... پس عجله کن تا دیر نشده... همین الان حرکت کن

    -خیلی خیلی ازتون ممنونم، شماهمیشه به من لطف داشتین

    لبخندی میزنه و هیچی نمیگه... با اجازه ای میگمو از اتاق خارج میشم... میرم وسایلامو

    برمیدارمو از بچه ها خداحافظی میکنم... امروز مجبورم باتاکسی برم وگرنه دیرم میشه

    ساعت ده و ربعه اگه با اتوبوس برم دیر میرسم... بعد از چنددقیقه یه تاکسی

    میرسه و
    منم سوار میشم... شرکتش خیلی بزرگه... اصلا در برابر شرکت قبلی غولیه

    برای خودش
    ...یکم استرس دارم... دوست دارم قبولم کنن... کار تو اون شرکت

    برام خیلی سخته... این
    شرکت هم خیلی به خونه نزدیکه هم حقوقش خوبه...

    وارد شرکت میشمو به سمت منشی میرم
    ...وقتی خودمو معرفی میکنمو میگم

    از طرف آقای رمضانی اومدم سری تکون میده و میگه منتظر
    بشینم... منم رو

    صندلی منتظر میشینم


    منشی : خانم بفرمایین داخل

    -ممنون

    به طرف در رئیس شرکت میرم... چند ضربه به در میزنمو درو باز میکنم صدای بفرمایید یه پسر

    رو
    میشنوم... با شنیدن صداش ضربان قلبم بالا میره... خدایا یعنی خودشه... دستام بی اختیار به

    سمت دستگیره در میرن و درو باز میکنند.... به داخل میرم... خشکم میزنه
    ...خدایا باورم نمیشه...

    خودشه... خوده خودشه... سرش پایینه وچیزی مینویسه... وقتی
    صدایی از جانبه من نمیشنوه

    سرشو بلند میکنه اونم خشکش میزنه... بعد از چهار سال
    بالاخره دیدمش... یه دنیا

    حرف باهاش دارم ولی هیچکدوم رونمیتونم بهش بگم... تو
    چشمام یه دنیا غم نشسته

    و دلم گریه میخواد... الان دلم فقطو فقط گریه میخواد
    ...میخوام تنها باشمو تا میتونم

    گریه کنم... به خودش میاد و پوزخندی میزنه... با لحن
    خشکی میگه: بفرمایید

    نگامو ازش میگیرم...اون دیگه ماله من نیست پس این نگاه ها چه فایده ای نداره...

    سعی میکنم
    بی تفاوت باشم... خونسرده خونسرد... آرومه آروم... خیلی سخته

    ولی غیرممکن نیست
    ...مهم نیست چقدر داغونم مهم اینه که در برابر دیگران نشکنم

    حتی اگه اون دیگری عشقم
    باشه... عشقی که هیچوقت سهمم نبود شاید هم بود

    ولی نخواست که بشه... درو میبندم و
    داخل اتاق میشم.. آهسته آهسته به سمت میزش قدم

    برمیدارم بدون هیچ حرفی معرفی نامه
    رو روی میزش میذارم و دورترین مبل از اون رو انتخاب

    میکنمو میشینم
    با پوزخند میگه : اینقدر بیکارنیستم که نامه های عاشقانه ی جنابعالی رو

    بخونم... مگه خبر نداری که نامزد کردم ؟
    ... من زن هرزه...
    ویرایش توسط ویرا وروجک : 11-08-2012 در ساعت 10:43


    هنوز هم هستند دخترانی که مردانه پایه دخترانه هایشان ایستاده اند



    انجمن علمی وتفریحی دوستان


  10. 5 کاربر از پست مفید ویرا وروجک سپاس کرده اند .

    HITMAN (11-08-2012),ՏɧɿƙԾ_ρɿƙ (11-09-2012),թօყձ (11-18-2012),son of the sun (11-15-2012),丂ム乇ノÐ_丂ん乙 (11-08-2012)

  11. #6
    کاربر ویژه
    انجمن علمی وتفریحی دوستان

    leave it to me !

    Samsung Galaxy Y S5360

    Google-ChromeWindows-se7en NOD32

    انجمن علمی وتفریحی دوستان انجمن علمی وتفریحی دوستان انجمن علمی وتفریحی دوستان انجمن علمی وتفریحی دوستان انجمن علمی وتفریحی دوستان انجمن علمی وتفریحی دوستان انجمن علمی وتفریحی دوستان انجمن علمی وتفریحی دوستان انجمن علمی وتفریحی دوستان انجمن علمی وتفریحی دوستان انجمن علمی وتفریحی دوستان
    پسندشده های دریافتی
    3308
    پسندشده های ارسالی
    4887
    تاریخ عضویت
    Oct 2012
    محل سکونت
    مشهد
    نوشته ها
    1,855
    سپاس ها
    5,013
    سپاس شده 6,252 در 1,745 پست
    نوشته های وبلاگ
    62
    female
    Vaaaaay

    ویترین مدال ها

    پیش فرض


    با تعجب میگه : چـــــــــی؟

    نمیدونم این آرامش از کجا میاد اما حس میکنم خیلی آرومم با یه آرامش خاصی میگم:

    بنده فقط برای کار اینجا اومدم... اگه با من مشکلی دارین میتونین قبولم
    نکنید

    با پوزخند میگه : میخوای باورکنم ؟

    اینبار من پوزخندی میزنمو میگم : اونش دیگه به من ربطی نداره... من تا همین چند

    دقیقه پیش ازحضور شما تو این
    شرکت هیچ اطلاعی نداشتم... مهم نیست باور کنید یا نه...

    تو دلم میگم : اون روزایی که باید خیلی چیزا رو باور میکردی نکردی الان دیگه ازت

    هیچ انتظاری ندارم... اون موقع
    هم انتظار نابجایی داشتم... وقتی نزدیک ترین کسانم

    باورم نکردن تو که دیگه جای خود
    داری... هر چند من تو رو از هرکسی به خودم

    نزدیکتر میدونستم... بعضی موقع توقع آدما
    میره بالا... توقع بیجایی بود که فکر میکردم

    هرکس باورم نکنه تو باورم
    میکنی

    هیچی نمیگه...پاکت رو بازمیکنه... معرفی نامه رو از پاکت خارج میکنه و میخونه...

    یه پوزخندمیزنه و در برابر
    چشمای بهت زده ی من معرفی نامه رو از وسط پاره میکنه

    و میگه : دوست ندارم یه آدم
    هرزه تو شرکتم کار کنه

    لبخندغمگینی میزنمو هیچی نمیگم... شاید تعجب میکنه که دیگه مثله گذشته

    گریه و زاری
    نمیکنم... که دیگه مثله گذشته ها التماس نمیکنم... که دیگه ازش

    نمیخوام باورم
    کنه...از رو مبل بلند میشمو با اجازه ای میگم... تعجب رو از چشماش

    میخونم... بی
    تفاوت از جلوی میزش رد میشمو به سمت درمیرم

    با عصبانیت میگه : کجا ؟

    پوزخندی میزنمو بدون هیچ حرفی درو باز میکنمو به سمتش برمیگردمو میگم :

    بیکار نیستم به چرندیات آدمی مثله شما گوش
    بدم...حق نگهدارتون

    رگ گردنش متورم میشه... چشماش هم از عصبانیت قرمز شده... نگامو

    ازش میگیرم... از اتاق
    خارج میشمو درو میبندم... به سمت آسانسور حرکت میکنم...

    دکمه ی آسانسور رو فشار
    میدم ومنتظر میشم... وقتی آسانسور میرسه به داخل

    میرم و دکمه ی هم کف رو میزنم قبل ا
    ز اینکه در آسانسور کاملا بسته بشه کسی

    خودشو به داخل پرت میکنه...باز خودشه
    ...سروش... ولی من نه ترسی ازش دارم

    نه هیچی...بی تفاوته بی تفاوتم... بازوهامو
    میگیره تو دستاشو محکم فشار میده و میگه :

    به چه جراتی با من اینجوری حرف
    میزنی ؟

    وقتی پوزخند رو لبامو میبینه عصبانی تر میشه و یه سیلی محکم به گوشم

    میزنه... صورتم عجیب میسوزه... پوزخند از
    لبام پاک میشه و یه لبخند غمگین جاشو

    میگیره... دیگه اشکی برام نمونده که خرج این
    سیلی کنم... من خیلی وقت پیش

    اشکامو خرج سیلی های ناحقی که خوردم کردم... میدونم تک
    تک عکس العملام

    براش عجیبه
    با لحن غمگینی میگم: دنیای بدی شده مردا مردونگی رو تو زور و بازو میبینن ولی

    ای کاش
    میدونستن که مردونگی تو این چیزا نیست... بعضی موقع یه بچه ی 5 ساله

    با بخشیدنه یه
    شکلات به دوستش مردونگی میکنه و بعضی موقع یه مرد با زدن یه

    سیلی ناحق به گوش یه زن
    نامردی... چه قدر برام جالبه که بعضی موقع یه بچه ی 5

    ساله از خیلی از مردایی که
    ادعای مردی دارن مردتره


    باتموم شدن حرفه من آسانسور وایمیسته و من هم بازومو از دستش درمیارمو از

    آسانسور
    خارج میشم... مات و مبهوت بهم نگاه میکنه...

    تو دلم میگم : دنبال ترنم نگرد...اون ترنم مرد... منی که میبینی خاکستر

    شده ی اون ترنم هستم... چیزی ازم
    باقی نمونده به جز مشتی خاکستر...

    مثله جنازه ای میمونم که این روزا هر کی از کنارم
    میگذره لگدی نثارم میکنه...

    چقدر داغونه داغونم... ایک اش میدونستی بهترین سیلی ای
    بود که تو این چهار سال

    خوردم... چون تو عشقم بودی و هستی... هر چی که از جانب تو
    برسه برام شیرینه

    شیرینه... حتی اگه خنجری باشه برای قلب تیکه تیکه شده ام... هنوز
    نمیتونم باور کنم

    که دیگه مال من نیستی... هنوز یادمه روزی که نگاهمون بهم گره
    خورد...روزی که

    دلامون لرزید... روزی که بهم اعتراف کردی... روزی که من قبولت
    کردم.. روزهای خوب

    عاشقیمون هنوز یادمه... ای کاش باورم میکردی... ماچهار سال باهم
    بودیم چطور

    باورم نکردی سروش... چطور باورم نکردی... هنوز برام سخته که ببینم دیگه


    خنده هات ، دستهای گرمت ، شونه های استوارت مال من نیستن... هنوز برام

    سخته تو رو
    کنار یکی دیگه ببینم... آخ سروش همه سرزنش های پدر و مادر

    و برادرامو همسایه ها
    و دوستام یه طرف... باور نکردن من از جانب تو هم یه طرف...چقدر

    داغونه داغونم
    ...
    ویرایش توسط ویرا وروجک : 11-08-2012 در ساعت 10:52


    هنوز هم هستند دخترانی که مردانه پایه دخترانه هایشان ایستاده اند



    انجمن علمی وتفریحی دوستان


  12. 5 کاربر از پست مفید ویرا وروجک سپاس کرده اند .

    HITMAN (11-08-2012),ՏɧɿƙԾ_ρɿƙ (11-09-2012),թօყձ (11-18-2012),son of the sun (11-15-2012),丂ム乇ノÐ_丂ん乙 (11-08-2012)

  13. #7
    کاربر ویژه
    انجمن علمی وتفریحی دوستان

    leave it to me !

    Samsung Galaxy Y S5360

    Google-ChromeWindows-se7en NOD32

    انجمن علمی وتفریحی دوستان انجمن علمی وتفریحی دوستان انجمن علمی وتفریحی دوستان انجمن علمی وتفریحی دوستان انجمن علمی وتفریحی دوستان انجمن علمی وتفریحی دوستان انجمن علمی وتفریحی دوستان انجمن علمی وتفریحی دوستان انجمن علمی وتفریحی دوستان انجمن علمی وتفریحی دوستان انجمن علمی وتفریحی دوستان
    پسندشده های دریافتی
    3308
    پسندشده های ارسالی
    4887
    تاریخ عضویت
    Oct 2012
    محل سکونت
    مشهد
    نوشته ها
    1,855
    سپاس ها
    5,013
    سپاس شده 6,252 در 1,745 پست
    نوشته های وبلاگ
    62
    female
    Vaaaaay

    ویترین مدال ها

    پیش فرض


    آهی میکشمو دوباره به سمت شرکت میرم فقط ضررکردم... این همه پول
    تاکسی دادم

    آخرش هم هیچی به هیچی... من رو بگو که با خودم میگفتم بعد از مدتها شانس
    بهم

    رو کرده... ولی من کلا با واژه ی شانس غریبه
    ام...

    « سنگ قبرم را نمیسازدکسی

    مانده ام در کوچه های بیکسی

    بهترین دوستم مرا از یاد برد

    سوختم خاکسترم را باد برد »


    دوست ندارم شرکت برم... دوست دارم ساعت ها تو خیابون قدم بزنمو فکر کنم...

    گوشیمو از جیبم درمیارمو با آقای
    رمضانی تماس میگیرم... بعد از چند بار بوق خوردن

    صداشو
    میشنوم

    -سلام آقای رمضانی

    آقای رمضانی : سلام دخترم... قبولت کرد ؟

    لبخند غمگینی رو لبام میشینه و با خجالت میگم : راستش قبولم نکردن...

    حالا باید چیکارکنم ؟
    آقای رمضانی با ناراحتی میگه : یعنی چی ؟ مگه میشه ؟ واقعا بد


    کسی رو از دست دادن... دخترم امروز برو استراحت کن از
    فردا بیاسر کارت

    -یه دنیا ممنونم

    آقای رمضانی با ناراحتی میگه : شرمندتم دخترم... فکر نمیکردم اینجوری بشه

    -این حرفا چیه ؟ من شرمنده ام که نتونستم خوب خودمو نشون بدم

    آقای رمضانی : دیگه این حرفا رو نزن... بهتره بری استراحت کنی... فردا منتظرتم

    -ممنون آقای رمضانی ... خداحافظ

    آقای رمضانی : خداحافظ دخترم

    تماس رو قطع میکنم... چه خوب که بقیه روز رو بیکارم... اصلا حوصله ی شرکت رو

    نداشتم... حیف که از شرکت دورم
    وگرنه میرفتم تو پارک نزدیک شرکت رو نیمکت

    همیشگی مینشستمو به دنیای پاک بچه ها
    نگاه میکردم... تو خیابونا آروم آروم قدم

    میزنم و به لباسای پشت ویترین نگاه
    میکنم... من برای این لباسا پولی ندارم... سهم

    من از این لباسا فقط و فقط نگاه کردن
    از پشت ویترین مغازه هاست... ناراحت نیستم که

    پول خرید این لباسا رو ندارم
    ... برفرض که پول داشتمو این لباسها رو هم میخریدم..

    کجا باید میپوشیدم... تو کدوم
    مهمونی... اکثر فامیلها که منو به مهمونیهاشون دعوت

    نمیکنند... اون عده ای هم که
    دعوت میکنند خونوادم اجازه نمیدن برم همیشه خودشون

    میرن.. اگه منو هم ببرن انقدر
    خودشون و فامیلا بهم طعنه میزنند که دلم میخواد

    وسط مهمونی بلند بشمو اونجا رو ترک
    کنم...همه ی این تجملات برای من بی معنی

    هستن... وقتی جایی رو نداری ازشون استفاده
    کنی همون بهتر که نمیتونی بخری...

    همونجور که با خودم حرف میزنم یه پسره ی فال فروش
    رو میبینم... خیلیا بی تفاوت از

    کنارش رد میشن... بعضی ها هم از روی دلسوزی ازش فال
    میخرن... بعضی ها

    هم اونو از خودشون میرونند... به طرف من میاد...صداشو
    میشنوم

    پسر: خانم یه فال از من بخرین...باور کنید همه فالام درست در میان... تو رو خدا

    خانم یه فال از من
    بخرین

    دوست ندارم بهم التماس کنه... با لبخند دستی به سرش میکشمو میگم : باشه

    گلم... یکی از اون فالای خوبتو برام جدا
    کن

    با خوشحالی میگه: چشم خانم

    از کیفم یه پنج هزارتومنی درمیارم... میخوام زیپ کیفم رو ببندم که چشمم به یه

    کیک میخوره...یادم میاد دیروز
    از گشنگی زیاد دو تا کیک خریدم اما وقت نکردم

    هر دوتاش رو بخورم... با لبخند کیک رو
    هم از کیفم در میارمو زیپ کیفم رو

    میکشمو کیفم رو
    میبندم

    پسر: خانم بفرمایید

    با لبخند میگم : مرسی گلم

    بعد اون پنج هزار تومنی رو همراه کیک بهش میدم...

    پسر: خانم این کی...

    -کیک رو بخور تا بتونی بهتر به کارات برسی

    دستی به سرش میکشمو میگم مواظب خودت باش گلم

    و از کنارش دور میشم

    داد میزنه : خانم بقیه ی پولت...

    با مهربونی میگم : ماله خودت... یه چیز بخر بخور... خیلی ضعیفی

    و بعد ازش دورمیشم... هر چند اون پنج هزارتومنی برام خیلی ارزش داشت و

    ممکنه تو این ماه
    هم برای پول تاکسی هم برای این پنج هزارتومنی خیلی اذیت

    بشم... اما ارزشش رو
    داشت... با اون پول فقط میتونستم یه زندگی تکراری داشته

    باشم حالا ممکنه از خرج و
    مخارج کم بیارم ولی مطمئنم خدا یه جای دیگه دستمو

    میگیره چون دل اون پسربچه رو شاد
    کردم... احساس میکنم دلتنگیم کمتر شده...

    اما از غمم هیچی کم نشده...دلم پر میکشه
    برای اون روزا... برای با سروش بودن...

    برای خنده های از ته دلمون... برای زنگ
    زدنامون... برای اس ام اس دادنامون...

    ای کاش میشد یه بار دیگه اون روزا رو تجربه
    کنم...ای کاش میشد... ای کاش...
    ویرایش توسط ویرا وروجک : 11-08-2012 در ساعت 11:02


    هنوز هم هستند دخترانی که مردانه پایه دخترانه هایشان ایستاده اند



    انجمن علمی وتفریحی دوستان


  14. 5 کاربر از پست مفید ویرا وروجک سپاس کرده اند .

    HITMAN (11-08-2012),ՏɧɿƙԾ_ρɿƙ (11-09-2012),թօყձ (11-18-2012),son of the sun (11-15-2012),丂ム乇ノÐ_丂ん乙 (11-08-2012)

  15. #8
    کاربر ویژه
    انجمن علمی وتفریحی دوستان

    leave it to me !

    Samsung Galaxy Y S5360

    Google-ChromeWindows-se7en NOD32

    انجمن علمی وتفریحی دوستان انجمن علمی وتفریحی دوستان انجمن علمی وتفریحی دوستان انجمن علمی وتفریحی دوستان انجمن علمی وتفریحی دوستان انجمن علمی وتفریحی دوستان انجمن علمی وتفریحی دوستان انجمن علمی وتفریحی دوستان انجمن علمی وتفریحی دوستان انجمن علمی وتفریحی دوستان انجمن علمی وتفریحی دوستان
    پسندشده های دریافتی
    3308
    پسندشده های ارسالی
    4887
    تاریخ عضویت
    Oct 2012
    محل سکونت
    مشهد
    نوشته ها
    1,855
    سپاس ها
    5,013
    سپاس شده 6,252 در 1,745 پست
    نوشته های وبلاگ
    62
    female
    Vaaaaay

    ویترین مدال ها

    پیش فرض

    زیر لب شعری رو زمزمه میکنم

    « شبیه برگ پاییزی پس از تو قسمت بادم

    خداحافظ ولی هرگز نخواهی رفتاز یادم

    خداحافظ و این یعنی در اندوه تو میمیرم

    در این تنهایی مطلق که میبندد به زنجیرم

    و بی تو لحظه ای حتی دلم طاقت نمی آرد

    و برف ناامیدی بر سرم یکریز میبارد

    چگونه بگذرم از عشق از دلبستگی هایم

    چگونه میروی با اینکه میدانی چه تنهایم؟

    خداحافظ تو ای همپای شبهای غزل خوانی

    خداحافظ به پایان آمد این دیدار پنهانی

    خداحافظ بدون تو گمان کردی که میمانم

    خداحافظ بدون من یقین دارم که میمانی »

    چقدر غمگین و تنهام... اینروزها رو حتی برای دشمنام هم نمیخوام... خیلی سخته... خیلی... خیلی

    سخته تو سخت
    ترین شرایط ندونی باید از کی کمک بگیری... هر چی به اطراف نگاه کنی هیچ کس رو برای

    همراهی پیدا نکنی... با اینکه اطرافت پر از آشناست با همه غریبه باشی... با اینکه عشقت دردو قدمیته اما

    مال تو نباشه... خیلی سخته... خیلی... چشمم به یه پارک
    میفته... لبخندی رو لبام میشینه... هر چند همون

    پارک نیست ولی خوب میشه توش قدم زد
    و به پاکی بچه ها نگاه کرد... با خوشحالی به اون طرف خیابون میرم...

    وارد پارک
    میشم... رو یکی از نیمکتها میشینم... ساندویچ نون و پنیری که واسه نهارم آماده کردم رو ازکیفم درمیارمو

    شروع به خوردن ساندویچ میکنم... ساندویچم تموم شد ولی باز
    احساس گرسنگی میکنم... ولی باید با این

    گشنگی بسازم... یه شکلات ازکیفم در میارمو
    تو دهنم میذارم... یه دختر کنارم میشینه... لباساش زیاد جالب

    نیستن
    ...

    با یه لحن بد میپرسه : فراری هستی؟

    از لحنش خوشم نیومد جوابشو نمیدم همونجور به بازی بچه ها نگاه میکنم

    یه پوزخندمیزنه و میگه : اگه جای خواب میخوای دارم

    یه لبخند غمگین رو لباممیشینه...با خودم فکر میکنم تنها چیزی که تو این دنیا دارم همین جای خوابه... یاخودم

    میگم شاید وضعم از خیلیا بهتر باشه... با دیدن لبخندم فکر میکنه موافقت کردم
    بااعتماد به نفس بیشتری

    به حرفاش ادامه میده : شهرستانی هستی نه ؟؟


    وقتی از جانب من جوابی نمیشنوه میگه : نکنه لالی ؟... لباسات که نشون میده زیادی املی ولی مهم نیست

    خودم درستت
    میکنم

    بازومو میگیره و بلندم میکنه ومیگه : همین جا بمون الان میام

    اینم از شانس گند من... نمیتونم دو دقیقه یه جا با آرامش فکر کنم... کیفمو بر میدارمو ازنیمکت دور میشم...

    هنوز چند قدم بیشتر نرفتم که صدای دختر رو
    میشنوم

    دختر: کجا میری دختر... صبرکن...

    خودشو به من میرسونه و بازومو میگیره و میگه : کجا میری ؟

    بازومو از دستش میکشم بیرونو میگم : اونش به جنابعالی ربطی نداره

    صدای یه پسره رو میشنوم که میگه : الناز چی شده ؟ بچه ها میگن کارم داشتی ؟

    دختره با ابروهاش یه اشاره به من میکنه... یه لبخند رو لبهای پسره میشینه و به طرفمون میاد... بااخم

    بهشون نگاه
    میکنم

    پسر از الناز میپرسه : فراریه ؟

    الناز میگه : فکرکنم

    با عصبانیت نگاشون میکنم... حوصله ی دردسر جدید ندارم... از اول که این دختره کنارم نشست باید از رو

    نیمکت بلند
    میشدم... این ندونم کاریهام آخر کار دستم میده... بی توجه به حرفای الناز و اون پسره راهمو کج

    میکنمو به سمت خیابون حرکت میکنم... یه پوزخند رو لبام میشینه
    ... معلوم نیست چه ریخت و قیافه ای پیدا

    کردم که مردم منو شبیه دخترفراری ها میبینن
    ...همونجور که دارم میرم یهو بازوم کشیده میشه...با تعجب به عقب

    برمیگردمو میبینم
    همونپ سره ی تو پارکه... اخمام میره تو هم... بازوم تو دستش گرفته و میگه : کجاخانمی ؟ تشریف

    داشتی
    بعدسعی میکنه منو با خودش به سمت یه ماشینی که کنار خیابون پارک شده ببره... قلبم باشدت میزنه

    بازومو با همه قدرت از دستش بیرون میکشم و میگم: مزاحم
    نشو


    پسره نیشخندی میزنه و میگه : عزیزم اون وقتی که داشتی از خونه فرار میکردی باید به اینجاهاش همفکر

    میکردی
    ...نترس جای بدی نمیبرمت... جایی که میخوام ببرمت هم پول درمیاری... هم جای خواب داری

    پوزخندی میزنمو میگم : لازم نکرده از این لطفا در حق بنده بکنی ، بنده پول و جای خواب نخوام کی روبایدببینم؟

    پسر: خوشم میاد که سرسختی... رام کردن اینجور دخترا لذت بخش تره

    میخوام به راهم ادامه بدم که دوباره بازومومیگیره

    نگاهی به خیابون میندازم خلوته خلوته... گهگاهی یه ماشین از کنارمون رد میشه ولی متوجه مزاحمت این پسره

    نمیشه
    شایدم هم متوجه میشن ولی براشون مهم نیست

    پسره با یه لحن خشن میگه : خوشم نمیاد حرفمو تکرار کنم بهتره مثله بچه ی آدم به حرفام گوش بدی وگرنه

    بد میبینی
    و بعدچاقوشو در میاره و میذاره رو شکمم... جلوم واستاده اگه کسی با ماشین از جلومون رد بشه متوجه

    نمیشه که روم چاقو کشیده ولی برام مهم نیست... شاید این جوری راحت شدم
    ...ممکنه از اینکه منو به زور

    بخواد سوار ماشین کنه بترسم چون نمیخوام پاکیمو از دست
    بدم ولی از مرگ ترسی ندارم تازه اینجوری از این

    زندگی نکبتی هم خلاص
    میشم


    پوزخندی میزنمو میگم : ببین آقاپسر من تا همین حالا هم تا دلت بخواد بد دیدم... بالاتر از سیاهی که رنگی

    نیست
    ...نهایته نهایتش مرگه دیگه... خدا پدرتو بیامرزه... این چاقو رو فرو کنو خلاصم کن... باور کن با کشتن

    من ثواب دنیا و آخرت رو واسه خودت میخری... مطمئن باش کسی دیه ازت
    نمیخواد... شاید اگه تو رو دیدن

    یه پولی هم بهت
    دادن

    با چشمای گرد شده نگام میکنه : انگار باور نمیکنه اینقدر بدبختم... انگار باور نمیکنه آرزوم مرگه...انگار

    با همه
    منجلابی که توش دست و پا میزنه هنوز به آخر خط نرسیده... انگار هنوز هم یه امیدی واسه

    زندگی داره... دیوونگی من براش جای تعجب داره... میدونم یه بدبختیه مثله من
    ...هر دو بدبخت و

    بیچاره ایم... اون یه جور... من هم یه جور
    دیگه...

    -چته... همه ی حرفات یه ادعایتو خالی بود؟

    یه قدم از من فاصله میگیره... چاقو رو میذاره تو جیبش... زیر لب میگه: تو دیگه کی هستی؟

    یه لبخند تلخ میزنم و هیچین میگم... خیلی وقته دیگه عادت ندارم از غمهام سخن بگم... این روزاهمه ی

    آدما کلی
    حرف واسه ی گفتن دارن... ولی من پر از نگفتن ها هستم... یه عالمه حرف که با گفتن درک

    نمیشه بلکه با لمس کردن درک میشه... همونجور که ازش دور میشم سنگینی نگاهش رو
    روی خودم

    احساس میکنم و زیر لب میگم : ای کاش اون چاقو رو فرو میکردی... مطمئنم
    هیچکس از مرگم ناراحت نمیشد

    همه یه نفس راحت میکشیدن... بعد هم به عادت همیشگی شعری
    رو زمزمه میکنم

    « تا کجای قصه باید زدلتنگی نوشت

    تا یه کی بازیچه بودن توی دست سرنوشت

    تا به کی با ضربه های درد بایدرام شد

    یا فقط با گریه های بیقرارآرام شد

    به هر دیدار محبت تا به کی درانتظار

    خسته از این زندگی با غصه های بیشمار »

    ویرایش توسط ویرا وروجک : 11-15-2012 در ساعت 13:33


    هنوز هم هستند دخترانی که مردانه پایه دخترانه هایشان ایستاده اند



    انجمن علمی وتفریحی دوستان


  16. 5 کاربر از پست مفید ویرا وروجک سپاس کرده اند .

    HITMAN (11-08-2012),ՏɧɿƙԾ_ρɿƙ (11-09-2012),թօყձ (11-18-2012),son of the sun (11-15-2012),丂ム乇ノÐ_丂ん乙 (11-08-2012)

  17. #9
    مدیر بازنشسته
    انجمن علمی وتفریحی دوستان

    مرا از دور تماشا کن..من از نزدیک غمگینم!!

    Apple ipad 2

    Google-ChromeWindows-XP Kaspersky

    انجمن علمی وتفریحی دوستان انجمن علمی وتفریحی دوستان انجمن علمی وتفریحی دوستان انجمن علمی وتفریحی دوستان انجمن علمی وتفریحی دوستان انجمن علمی وتفریحی دوستان انجمن علمی وتفریحی دوستان انجمن علمی وتفریحی دوستان انجمن علمی وتفریحی دوستان انجمن علمی وتفریحی دوستان انجمن علمی وتفریحی دوستان
    پسندشده های دریافتی
    5132
    پسندشده های ارسالی
    11187
    تاریخ عضویت
    Oct 2012
    محل سکونت
    دنیای مجازی
    نوشته ها
    13,294
    سپاس ها
    14,178
    سپاس شده 10,607 در 3,986 پست
    نوشته های وبلاگ
    21
    male
    Naomid

    ویترین مدال ها

    پیش فرض

    ادامه بده خیلی زیباست ممنونانجمن علمی وتفریحی دوستان


  18. #10
    کاربر ویژه
    انجمن علمی وتفریحی دوستان

    leave it to me !

    Samsung Galaxy Y S5360

    Google-ChromeWindows-se7en NOD32

    انجمن علمی وتفریحی دوستان انجمن علمی وتفریحی دوستان انجمن علمی وتفریحی دوستان انجمن علمی وتفریحی دوستان انجمن علمی وتفریحی دوستان انجمن علمی وتفریحی دوستان انجمن علمی وتفریحی دوستان انجمن علمی وتفریحی دوستان انجمن علمی وتفریحی دوستان انجمن علمی وتفریحی دوستان انجمن علمی وتفریحی دوستان
    پسندشده های دریافتی
    3308
    پسندشده های ارسالی
    4887
    تاریخ عضویت
    Oct 2012
    محل سکونت
    مشهد
    نوشته ها
    1,855
    سپاس ها
    5,013
    سپاس شده 6,252 در 1,745 پست
    نوشته های وبلاگ
    62
    female
    Vaaaaay

    ویترین مدال ها

    پیش فرض


    ممنون هیتمن . تایپیک تشکر گذاشتم . از این به بعد بچه ها تشکر ویژه دارین اونجا بزنین .

    ممنون . ( راستی این رمان مال آرام جون کاربر نود و هشتاییا هستش . )

    RASOUL and son of the sun like this.


    هنوز هم هستند دخترانی که مردانه پایه دخترانه هایشان ایستاده اند



    انجمن علمی وتفریحی دوستان


  19. 5 کاربر از پست مفید ویرا وروجک سپاس کرده اند .

    HITMAN (11-09-2012),ՏɧɿƙԾ_ρɿƙ (11-09-2012),թօყձ (11-18-2012),RASOUL (11-09-2012),son of the sun (11-15-2012)


 
صفحه 1 از 52 1231151 ... آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

بازدیدکنندگان با جستجوی این صفحه را مشاهده کرده اند

رمان سفربه دیار عشق برای خواندن

رمان سفر به دیار عشق برای خواندن

سفر به دیار عشق نودهشتیا

بخش رمان نودوهشتاییا

رمان هيچ وقت اعتراف نكن نود وهشتاييا

رمان سفر به دیار عشق

عکس رمان سفر به دیار عشق

نودهشتیا سفری برا

رمان های فرشته 27از انجمن نودهشتیا

سفر به ديار عشق نودهشتيا

رمان سفربه دیار عشق برای خواندن

خواندن رمان سفر به دیار عشق به صورت آنلاین

دانلودرمان سفربه دیارعشق فصل دوم

انجمن علمی وتفریحی دوستان کاربران خواننده این موضوع : 9

کلمات کلیدی این موضوع

انجمن علمی وتفریحی دوستان مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  


سلام مهمان گرامي؛

مهمان گرامي، براي مشاهده تالار با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد